برگریزان...
به نام خدا...
بازم پاییز پادشاه فصلها خودشو نشون داد... من که هیچ وقت از قدم زدن روی برگها و تماشای برگهای رنگارنگ سیر نمیشم...
الوعده وفا بردیا جون... امروز رفتیم پارک و یه عالمه برگ دیدیم و روی برگها دویدیم و عکس گرفتیم... تا حالا این همه برگ رنگارنگ یه جا با هم ندیده بودی... از ذوقت همش دست میزدی...ولی ازون جایی که منو شما تو دوران نقاهت سرماخوردگی هستیم و هوا هم کمی سرد بود زود برگشتیم خونه...
خدا رو هزاران هزار بار شکر که محل واکسنت آبسه نکرد... کلی دعا و نذر کردم برات تا مثل دفعه های قبل نشه که نشد...
من فدای تو که این روزا خیلی قشنگ میگی هبیج(هویج).... اندا (پاندا)... عموووووو.... و یه عالمه شیرین کاری های جدید که انقدر سریع و پشت هم اتفاق می افتن که خیلی هاشون تو ذهنم نیست که برات بنویسم...
اینم عکسا:







و یه عالمه عکس و فیلم دیگه که تو آرشیوت محفوظه جان دلم...


برگریزان...
